ویدئو ها

پادکست ها

اینفو گرافی ها

بیوگرافی نیک ووییچیچ

نیک ویچیچنیک ووییچیچ  (Nick Vujicic) متولد چهارم دسامبر ۱۹۸۲ در استرالیا است از معدود افرادی است که به دلیل سندروم تتراآملیا، بدون دست و پا به دنیا آمد در آن زمان به دلیل نبود امکانات تصویربرداری از جنین هیچ کس از وضعیت نیک ووییچیچ خبر نداشت.می توانید شوک بزرگی که پدر و مادر نیک در هنگام تولد او داشته اند را تصور کنید؛ اما کسی حتی تصور نمی کرد که این کودک زیبای معلول توانسته با این محدودیت‌ها کنار بیاید و حتی از بسیاری افراد سالم نیز موفق‌تر باشد.

نیک ووییچیچ در دوران کودکی خود می گوید : پدر و مادرم در سال های اولیه زندگی ام تصمیم داشتند مرا به خانواده ای دیگر بسپارند. اولین فهرست برای بزرگ کردن من پدربزرگ و مادربزرگم قرار داشتند اما نهایتاً والدینم از این تصمیم منصرف شدند. مسلماً من هرچه بزرگ تر می شدم، جای بیشتری در دل آن ها باز می کردم. دیگر به سادگی نمی توانستند مهر مرا از دلشان بیرون کنند. دائماً به من عشق می‌ورزیدند و می‌گفتند که زیبا، جذاب و دوست داشتنی ام و از داشتن من خوشحال هستند. آنها شهامت زندگی کردن به من می‌دادند. کم‌کم و با کمک مادرم آموختم که از زائدهٔ کوچکی که به جای پا در بدنم وجود دارد، استفاده کنم، بنویسم و کارهای روزانه دیگری مانند نوشیدن آب با لیوان، تایپ، پرتاب توپ بیس‌بال و … را آموختم.

کودکی نیک ویچیچمن کم کم بزرگ می شدم و نگرانی مادر و پدرم در مورد سرنوشتم، با من بزرگ تر می شد. تا وقتی خردسال بودم، هنوز متوجه تفاوت میان خودم و دیگران نمی شدم؛ اما از زمانی که به مدرسه رفتم، واقعیت تلخ زندگی ام را بیشتر از هر زمانی احساس کردم. کسی جرئت نمی کرد به پسری نزدیک شود که روی ویلچر نشسته بود، دست و پا نداشت و فقط با دو انگشت کوچک که به جای پای چپ روییده بود، مداد را به دست می گرفت. کسی با من حرف نمی زد. زنگ ناهار تک وتنها بودم. بچه ها مسخره ام می کردند. به من می گفتند «موجود فضایی» یا صفت های دیگری به من می دادند که مرا در هم می شکست. کم کم فهمیدم که خودم باید با آن ها سر صحبت را باز کنم. گاهی در راه روهای مدرسه با بچه ها حرف می زدم. تمام تلاشم این بود که به آن ها نشان بدهم که در درون، یکی هستم عین خود آن ها، یک آدمیزاد، با همان احساس ها و نیازها و فقط بیرونم متفاوت است و من تقصیری ندارم. سال های کودکی ام در رنج می گذشت دچار افسردگی شدم  و2 بار تصمیم به خودکشی گرفتم؛ ولی در این کار هم موفق نشدم. بار سوم که تصمیم گرفتم به زندگی‌ام پایان دهم و  خود را در آب غرق کنم اما به دلیل علاقه به پدر و مادرام از این کار منصرف شده ام و  به این فکر کردم که پدر، مادر و برادرم اگر نبودند به چه اندازه ناراحت می‌شدم.

شب های زیادی به درگاه خدا التماس می کردم، گریه می کردم و از او می خواستم که معجزه کند و یک دست، فقط یک دست به من بدهد. هر صبح وقتی بیدار می شدم، به شانه ام نگاه می کردم ببینم آیا بازویی جوانه زده است؟ اما هیچ خبری نبود! هر صبح ناامیدتر، ناراحت تر وافسرده تر روز را آغاز می کردم و شب ها به امید یک معجزه دباره دعا و مناجات را از سر می گرفتم. کم‌کم این اندیشه در ذهنم جان گرفت که شاید خداوند از خلقت من هدفی داشته است. والدینم نیز که افرادی مذهبی هستند، به مرور زمان به این باور رسیده بودند و می‌گفتند حتماً هدفی در آفرینش تو هست. از وقتی این فکر در من جوانه زد، دیگر منتظر جوانه زدن دست و پایم نشدم. تلاش کردم هدف از آفرینشم را پیدا کنم و سرانجام آن را پیدا کردم. من معجزه‌ای را که از خداوند طلب می‌کردم، خودم در زندگی‌ام رقم زدم.

سخنرانی نیک ویچیچ

نیک ووییچیچ از اولین افرادی بود که پس از حذف قانون ممنوعیت ورود افراد معلول حرکتی به مدارس معمولی، مانند دیگر کودکان سالم به ادامه تحصیل پرداخت. در دبیرستان به عنوان رهبر گروه برای موسسه خیریه اعانه جمع می‌کرد و قابلیت‌های خود را افزایش دهد در سن 17 سالگی موسسه خود با عنوان «زندگی بدون دست و پا» را به منظور امید دادن به افراد ناتوان و افسرده  تأسیس کرد. نیک ووییچیچ جوان پیشرفت کرد و روز به روز بیشتر رشد کرد. در سن 21 سالگی از دانشگاه گریفیت با دو مدرک لیسانس در رشته‌های حسابداری و برنامه‌ریزی مالی فارغ‌التحصیل گردید. او با ادامه فعالیت‌های خود در نهایت تبدیل به شخصی شد که سخنرانی‌هایش برای میلیون‌ها شنونده در سراسر جهان انگیزه و امید به زندگی به ارمغان می‌آورد. نیک ووییچیچ  سخنران انگیزشی و مدیر سازمان غیرانتفاعی زندگی بی‌حدومرز است. او اکنون در جنوب کالیفرنیا زندگی می‌کند. از مهارت‌های دیگر نیک ووییچیچ بازی گلف، شنا و موج‌سواری است.

اسکی سواری نیک ویچیچکتاب زندگی بی حد و مرز اولین کتاب نیک وی آچیچ است. او در این کتاب از ماجرای سفر خودش به این دنیا حرف می زند و چطور با مشکلات دست و پنجه نرم می کند و از مشکلات بسیار زیادی که با آن ها رو به رو بوده سخن می گوید که چطور توانست به سخنرانی بزرگ تبدیل شود. این کتاب در ۱۲ فصل به شرح زیر نوشته شده است:

  1. اگر در زندگی تو معجزه ای رخ نمی دهد
  2. نه دست، نه پا و نه محدودیت
  3. دلی سرشار از ایمان و اطمینان
  4. وجود به طور کامل ناکامل خود را دوست بدار
  5. ما هیچ، ما نگاه!
  6. بی دست و بی پا، اما نه بی آزار و اذیت
  7. بجنب! آیا صبح نزدیک نیست؟
  8. ریشه در خاکی تازه
  9. کم و بیش، به دیگران اعتماد کن
  10. شیفته فرصت های برابر
  11. دیوانه دیوانگی
  12. رسالت تو بخشش است

دومین اثر نیک ووییچیچ کتاب مهار ناشدنی او است. در این کتاب هم مانند کتاب زندگی بی حد و مرز، می توانید تصاویری از لحظات مختلف زندگی نیک وی آچیچ را ببینید. این تصاویر بسیار الهام بخش هستند و مهار ناشدنی بودن نیک را نشان می دهند. این کتاب که نام فرعی آن قدرت باورنکردی ایمان در عمل است، برخلاف کتاب قبلی کمتر در مورد زندگی شخصی اش است و در آن بیشتر به مسائل انگیزشی و  مسائلی مثل ایمان داشتن به خدا و خود می باشد. اما برش هایی از زندگی اش را می گوید که شاید جالب ترین آن ها ماجرای عاشق شدن نیک ووییچیچ باشد. او ماجرای ازدواج خود را به شیوه ای جالب و هیجان انگیز در این کتاب تعریف می کند.

کتاب مهار ناشدنی در ۱۰ فصل به شرح زیر نوشته شده است :

  1. ایمان در عمل
  2. صعودی از دره به قله
  3. خدا دل ما را از عشق سرشته است
  4. شور زندگی
  5. بدنی ضعیف، روحی قوی
  6. قانون توفیق الهی
  7. قدرت ایمان
  8. عشق، ینیاد است
  9. اثر بال پروانه
  10. تاملات

خانواده نیک ویچیچ

نیک ووییچیچ در سال 2008 ، کانایی میاهارا (Kanae Miyahara) را ملاقات نمود. کانایی می‌گوید : وقتی برای اولین بار نیک را دیدم همه آنچه را که در یک نفر دیگر به دنبالش بودم در او یافتم. ” او مرد و همسر مورد نظر من برای ازدواج بود”.مردم بسیاری ممکن است از خود سؤال بپرسند که نیک ووییچیچ چگونه می‌تواند حلقه ازدواج را دست همسرش کند؟ اما وی با نبوغ منحصربفرد خود این کار را به انجام رساند. نیک به کانایی گفت: “عزیزم، آیا می‌تونم دستت رو ببوسم” ؟! و در حالی‌که حلقه بین لبهایش قرار دادشت، آن‌را داخل انگشت ازدواج همسرش نمود. کانایی گفت من فکر کردم نیک می‌خواهد انگشت مرا گاز بگیرد؛ اما بلافاصله متوجه شدم حلقه را وارد انگشتم کرده‌است. نیک ووییچیچ گفت: “عزیزم، من تورا دوست دارم. آیا دوست داری با من ازدواج کنی و بقیه عمرت را با من سپری کنی؟”. در آن لحظه کانایی فقط می‌گریست… این زوج خوشبخت از صمیمت خود می‌گویند و اینکه کاملا از زندگی مشترک شان راضی هستند و هر آنچه نیک نیاز دارد در اختیارش است. پس از ازدواج آن‌ها در کالیفرنیای جنوبی زندگی خود را آغاز کردند. نیک مشغول نویسندگی و تنظیم سخنرانی‌های خود است و همسرش خانه‌داری و نگهداری از او را به عهده دارد.